ایرانگردی

ایرانگردی

زیباترین مکان های گردشگری ایران
ایرانگردی

ایرانگردی

زیباترین مکان های گردشگری ایران

ماسوله ییلاق للندیز

چرا باید به للندیز و کوه کله قندی سفر کرد؟

– دشت للندیز یکی از زیباترین و خوش آب و هوا ترین ییلاقات گیلان است که نزدیک به ۴۰۰ متر مرتفع تر از ماسوله است.

– دشت للندیز با وجود چمنزار وسیع، کلبه ها، چشمه و جنگل اطرافش یک محل ایده آل برای کمپینگ و طبیعت گردی است بخصوص که چندین قله و ییلاق زیبای دیگر در اطراف للندیز وجود دارند و قابلیت برنامه چند روزه نیز دارد.

– یکی از جذاب ترین مسیرهای پیمایش از آب بر به ماسوله، از ییلاق للندیز عبور می کند و بدلیل کوههای مسیر، محبوب است.

– قله معروف کله قندی ماسوله که شبیه یک کله قند است در نزدیکی للندیز قرار دارد و مسیر صعود آن از للندیز می گذرد.

– ییلاق زیبای خلیل دشت در دامنه آسمان کوه و در نزدیکی للندیز و کوه کله قندی قرار دارد و فاصله آن از قله کله قندی کم است.

– قله معروف آسمان کوه بر بلندای للندیز و کله قندی قرار دارد. مسیر اصلی صعود آسمان کوه از دشت للندیز آغاز می شود اما از آب بر و یا قله کوه لاسه سر نیز دارای دسترسی است.

– ییلاق کمتر شناخته شده و زیبای بورخانی با فاصله تنها ۲.۵ کیلومتر از للندیز و محیطی بسیار خلوت و آرامش بخش را نباید از دست داد.

– مسیر جنگلی و زیبای ماسوله به للندیز با توجه به طول مسیر متوسط امکان اجرای برنامه یک روزه و بازگشت به ماسوله را نیز دارد ضمن اینکه از طریق ییلاق بورخانی به جاده فومن نیز دسترسی دارد.

لینک دانلود ترک جی پی اس مسیر ماسوله به ییلاق للندیز













چهار راه زندگی

چهار راه زندگی

نوشته : حسین طایفی

از مجموعه داستانهای کوتاه

دلنوشته های یک نسل سوخته

تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی، چشمانم را  خیره کرده بود کمی سرم درد می کرد و صدای بوق خودرو ها تشدیدش میکرد با خودم گفتم زندگی انسانها می تواند شبیه همین چراغ راهنمایی باشد آنقدر شمارش معکوس طی می شود تا اینکه چراغ مرگشان سبز می شود. چه جالب ! زندگی همه ی ما از ابتدا تا انتها می تواند مثل همین جعبه صد تا صفر باشد .

از صد تا صفر چه اتفاقهایی می تواند رخ دهد ، چه چیزهایی در این فاصله می تواند زندگی انسانها را تغییر دهد یک تصمیم اشتباه یا یک موقعیت ایده آل، چه سر نوشتهای متفاوتی  را برای انسانها میتواند رقم  بزند ولی صد تا صفر زندگی من سر چهار راه شلوغی بود که وسط چهار راه تصادف وحشتناکی  رخ داده و باعث توقف زندگی من شده بود ، عجیب است، بعضی از انسانها با مهر خوشبختی روی پیشانی به این دنیا دعوت می شوند ولی برخی دیگر از همان ابتدا با ترافیک بدبختی روبرو می شوند .علت این متفاوت بودن را نمیفهمم و نمیدانم از  کجاست ؟ چه چیزی باعث ایجاد این فاصله خوشبختی تا بدبختی می شود.

 در حالی که تمام این افکار از ذهنم می گذشت صدای همهمه ای توجه ام را به آن سوی چهار راه جلب کرد. بله حدسم درست بود درگیری و دعوا به خاطر نداشتن کمی گذشت ! بدون شک یکی از آنها اجازه حرکت به دیگری را نداده و مانع عبور اتومبیلش شده  و حالا هم منجر  به دعوا شده است . هر دو قصد داشتند به سرعت به مقصد برسند ولی حالا با این وضعیت شاید یکی از آنها هیچ وقت به مقصدش نرسد. عجب دنیای مسخره ای، که مردم به خاطر چه چیزهایی باهم در گیر می شوند از کجا معلوم شاید، آنها هم مثل من غم و اندوه  چنان احساساتشان را تحت تاثیر قرار داده که کنترل افکار را از دست داده اند و قسمتی از این بدبختی وافکار منفی  را اینگونه توسط انرژی ماهیچه ای خارج می کنند . دیدن این صحنه ضربان قلبم را افزایش می دهد و مضطرب می شوم سرم را به سوی دیگر می چرخانم تا این رقابت زندگی را نبینم ولی این بار جوانی درون خودروی کناری نظرم را جلب کرد . شیشه های خودرو بالا و کولر نیز روشن بود. صدای آهنگ زیبایی به گوش می رسید و راننده، سرش را با ریتم آهنگ تکان می داد لیخندی از سر خوشی گوشه لبش نقش بسته بود و انگار غم فراموش کرده بود که در فاصله صد تا صفر زندگی اش جایی پیدا کند. نا خود آگاه آهی کشیدم و با خودم گفتم خدایا !  این هم از زندگی من اگر درون خودروی من کنسرت راک هم بر گذار کنند فکر نکنم سر انگشتم  هم از بی حوصلگی بجنبد ، چه برسد به تکان دادن سرم ، هی دل باید خوش باشد که نیست .

 در همین حین صدای آژیر آمبولانسی را شنیدم که به صورت خلاف در خیابان مجاور در حال حرکت بود و به سختی خودش را به چهار راه رساند و به سرعت از منطقه دیدم خارج شد چشمم به تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی افتاد عدد پنجاه را نشان می داد با خودم گفتم هر کس مسافر این  آمبولانس بود شاید عدد صد تا صفر زندگی اش به  صفر نزدیک بود. آیا تا این لحظه  از زندگی اش لذتی  هم برده بود یا تمام این ثانیه های زندگی را به کلاه گذاشتن سر این و آن ، چاپلوسی، ریاکاری و ضربه زدن به دیگران وخوردن مال مردم به ناحق گذرانده ، کسی چه می داند  شاید هم آدم خیرخواه و خدا ترسی بوده و حالا مثل سرنشین خودروی کناری بخاطر کارهای خوبی که کرده  لبخندی گوشه ی لبش نقش بسته ، به  هر حال در این زمان شماره های آخر زندگی  را می شمرد.

در حالی که چشمانم به تابلوی شمارش معکوس قرمز رنگ خیره شده بود همه چیز را تار می دیدم . ناگهان صدایی  شنیدم آقا.. آقا سرم را به سمت صدا چرخاندم . انگار شبه یک انسان را می دیدم ترسیدم و خودم را به سرعت جمع کردم . بعد از چند ثانیه صورت معصوم کودکی را دیدم که دسته گل رزی را بغل کرده بود و با حالتی عجیب به من نگاه میکرد. نگاهش  چنان تاثیری در من گذاشت که موهای بدنم سیخ شد،. انگار فرستاده ای از جهان دیگری بود شاید هم  حاصل تفکرات همین چند لحظه ی من بود. نمی دانم ولی هرچه بود آن لحظه گوشهایم چیزی نمی شنید. بی اراده قبل از اینکه او چیزی در خواست کند دستم را درون جیبم بردم یک اسکناس بیرون آوردم و به او دادم . تمام گلها را از او گرفتم ومحکم بغل کردم مثل کودکی که عروسکش را بغل می کند و یا مادری که با عشق کودکش را در آغوش می گیرد.آن دسته گل را به سینه ام می فشردم و با تمام وجودم می بوییدم . حالت خاصی وجودم را در بر گرفته بود این حس خوب را هیچ وقت تجربه نکرده بودم دلم می خواست تا ثانیه صفر تابلوی زندگی ام در همین حالت باقی بمانم خودم را مثل پری شناور درون هوا حس می کردم حالت خلصه تمام سلول های بدنم را اشغال کرده بود. تا کنون هیچ چیز یا حتی هیچ کسی چنین حالتی را در من بوجود نیاورده بود . ولی طولی نکشید که سکوت این خوشی با صدای بوق و فحش و ناسزا شکسته شد. وقتی به خودم آمدم تابلوی شمارش معکوس دوباره عدد صد را نشان می داد ولی اینبار رنگش سبز بود عدد این خوشی به صفر رسیده بود . صدای فریاد راننده های اطراف را می شنیدم یکی از آنها می گفت : مردک عاشق شدی گل بغل کردی حرکت کن خیابان را بند آورده ای. ولی من در عالم خودم بودم بی اختیار از خودرو پیاده شدم و به دنبال آن پسر بچه گل فروش نه ! آن سفیر خوشبختی که در چند ثانیه  به من نوید عشق به زندگی دوباره را میداد می گشتم . ولی او در این چهارراه زندگی که  مملو از دود، بوق، فحش و بدبختی بود که صد تا صفر زندگی مردم را در بر گرقته به چشم برهم زدنی ناپدید شد.

ولی حالا من این دسته گل خوش بو را که سمبل عشق است در آغوش گرفته ام و به این امیدوارم که در نیمه ی دیگر این صد تا صفر، زندگی شادی خواهم داشت .

آن کودک زیبا در آن چهار راه زندگی، راه درست زندگی و امید را به من هدیه کرد

همواره عشق بی خبر از راه می رسد همچون مسافری به ناآگاه می رسد .

پایان

14-5-89 

داستان کوتاه ( مثل یک سیب سرخ )

مثل یک سیب سرخ

نوشته حسین طایفی

عصر یک جمعه تابستانی، در خانه پدریم شور و شوقی بر پا بود خواهر و برادر کوچکم مشغول مرتب کردن منزل بودند و به مادرم کمک می کردند پدرم خیلی خوشحال بود آن شب برایم خواستگار می آمد و پدرم که همیشه دوست داشت عروس شدنم را ببیند بی صبرانه و بی قرار نگران نتیجه ملاقات  آن شب بود برایم بسیار زحمت کشیده بود و آرزو داشت اولین فرزندش را خوشبخت ببیند مادرم از همیشه زیباتر شده بود و انگار همه اهل خانه یک جورایی به دلشان افتاده بود آن پسر، مناسب ترین شوهر برایم است پسر حاج ابراهیم شریک پدرم او انسانی ساده و با کمالات بود تحصیل کرده و به تازگی در یک شرکت دولتی مشغول به کار شده بود و حالا پدر و مادرش برایش آستین بالا زده بودند تا سروسامانش دهند ولی میان این همه شور و شوق احوال دل غمگین من به سادگی در چهره ام نمایان بود مادرم به من دلداری می داد و فکر می کرد من مثل یک دختر آفتاب مهتاب ندیده ترس از دوری خانواده دلم را خالی کرده و اینچنین ظاهر پریشانی دارم ولی نمی دانست چه بر من گذشته و هم اکنون چه شخصیتی دارم خلاصه خواستگاری انجام شد و از آنجایی که هم من دختری زیبا و تحصیل کرده بودم و همچنین صادق شوهری مناسب بود همه مصمم شدند این وصلت سر بگیرد که گرفت. یک سالی از صیغه عقدمان می گذشت و صادق از هر تلاشی که یک مرد واقعی می توانست برای همسرش انجام دهد فروگزار نبود هر دختری بدون شک آرزویش چنین شوهری بود سربزیر، نجیب، اجتماعی و خانواده دوست ولی من برایش چه بودم دختری بهانه گیر و لجباز که تمام لحظاتش را با اینجور مشکلات پر کرده بودم ولی او واقعاً به من علاقمند بود و تمام زندگیش را برای راضی کردن من بکار بسته بود ولی هرچه به جلو می رفتیم مشکلات بیشتر می شد من برای او کافی بودم ولی او مرا راضی نمی کرد از نظر دوستانم او پسری کامل بود و آرزوی تک تک آنها داشتن چنین شوهری بود ولی من به اصرار پدر و مادرم با او ازدواج کردم ولی بیشتر به این خاطر بود که می ترسیدم بهتر از او نسیبم نشود و همچنین تعریف و اصرار دوستانم مرا به پذیرش این ازدواج تشویق کرد. هیچ وقت فکر نمی کردم با مردی اینچنین ساده و بی آلایشی ازدواج کنم، مردی که ارتباط با دختر را تازه تجربه می کرد و برای من مثل یک پسر بچه تازه بالغ بود بعضی وقتها از او چندشم می شد ولی بیشتر اوقات دلم برایش می سوخت در این مدت یکسال ما هیچ رابطه گرمی نداشتیم و آن شور و اشتیاقش را نیز با بد اخلاقی ام کور کرده بودم ولی صادق به عروسی امید وار بود به نظرم فکر می کرد بعد از عروسی همه چیز درست خواهد شد و این رفتار من به خاطر نجابت و باکره بودنم است ولی اشتباه می کرد چند ماهی بعد از عروسی زندگی برای او هم جهنم شده بود او هیچ لذتی برایم نداشت و وجودش در منزل غذابم می داد حال که باید شبها نیز کنارش می خوابیدم دلم برایش می سوخت جوانیش به پایم حرام شده بود هرچه تلاش می کرد و برایم هدیه های جورواجور می خرید شاید دلم را بدست آورد، فایده ای نداشت اصل واقعیت را در او نمی دیدم. من در دوران دبیرستانم به خاطر جابجایی منزل به منطقه ای از شهر محاجرت کردیم که قشر متوسط رو به پایین در آن زندگی می کردند. در آن محله به مدرسه می رفتم رفتار هم کلاسیهایم متعجبم می کرد از یک محیطی که فقط رقابت درسی در آن حاکم بود وارد محیطی شدیم که رقابت دوست پسر از درس پیشی می گرفت چند ماه اول برایم سخت بود ولی طولی نکشید که بادختری دوست شدم به نام شیوا او دختری زیبا بود و تمام بچه های مدرسه او را می شناختند او در این رقابت پیروز بود چون نقل محافل مدارس پسرانه اطراف بود و اسمش را روی دیوار کوچه های اطراف مدرسه نوشته بودند او مرا با شیوه های جدید زندگی آشنا کرد و طولی نکشید که پرده های حیا و ارزشهای مرا پاره کرد به واسطه او با پسر های بسیاری دوست می شدیم و به کافی شاپ ها، مهمانی های زیادی دعوت می شدیم بازی دادن پسرها برایم یک تفریح شده بود و کم کم روابطم با آنها بیشتر وبیشتر می شد و ارتباط های نزدیک را تجربه می کردم این روابط در ابتدا بسیار لذتبخش بود و از اینکه مورد توجه بسیاری از پسر ها بودم برایم جذاب بود ولی همین روابط باعث نابودی زندگی آینده ام شده بود هیچ وقت فکر نمی کرد عبور از خط قرمز ها و ورود به ناهنجاری های جامعه سرنوشتم را عوض می کند. لذتهای زود گذر شخصیتم را می شکند و روزی اینچنین افسوس می خورم که چه بلایی سر خودم آورده ام .

وقتی وارد دانشکاه شدم کمی از سرعت رقابتی که در رابطه اش گفته بودم کم شده بود و کم کم به دنبال کسی می گشتم که نیازهایم را بر طرف کند عاقلانه تر انتخاب می کردم و دیگر از تب و تاب افتاده بودم وجود پسر در زندگیم یک عادت شده بود و اینکه هر کدام از آنها قصد سوءاستفاده از من را داشتند حالم را به هم می زد به قدری از پسرها متنفر شده بودم که آنها را شبیه موجودی می دیدم که در کمین من برای برطرف کردن نیازهای جنسیشان نشسته اند در واقعیت من هم همین رفتار را با آنها می کردم وقتی با آنها آشنا می شدم و ارتباتمان نزدیکتر می شد ترکشان می کردم و یا با فردی دیگر هم آشنا می شدم و این رفتارم ضربه شدیدی به بعضی از آنها وارد می کرد ولی بیشتر آنها برایشان اهمیتی نداشت . جای پای اکثر آنها در ذهنم مانده بود دوست داشتن و عاشق شدن برای حرفی مسخره بود و وقتی نامزد بازی دوستانم، حرفها وپیامک های عاشقانه ای که به هم می دادند را می دیدم چندشم می شد به آنها می گفتم مگر پسر بدرد بخوری در این دنیا پیدا می شود که این حرفها را خرجش کرد همه آنها مثل هم هستند یک مشت حیوان وحشی که وقتی کارشان با تو تمام می شود تو را مثل یک دستمال کثیف دور می اندازند. آنقدر با پسرهای نا لایق معاشرت کرده بودم که فکر می کردم همه آنها مثل هم هستند ذهنم آلوده شده بود و بد بینی وجودم را گرفته بود و همچنین پسر سالمی مثل صادق دیگر برایم جذاب نبود دوستی نداشتم که با او دردودل کنم خواهر و یا مادری که با او راحت صحبت کنم و مشکلاتم را در میان بگذارم اگر پدر و مادرم می فهمیدند من چه دختری شده ام سرم روی سینه ام بود خانواده ای سنتی با معیار های پنجاه سال پیش چطور می توانست دختر امروزی را درک کند و مشکلاتش را حل کند همه آنها حل مشکلات دختر را ازدواج می دیدند ولی چرا باید وارد این منجلاب می شدم چرا هیچ کس از وجود این جامعه وحشی آگاهم نکرد چرا محدودیتهای دوران نوجوانی آنقدر بی حساب بود که اولین ارتباط کلامی با جنس مخالفم آنقدر جذاب شده بود که گمراهم کرد من تا گردن در این منجلاب فرو رفته بودم و تاوانش را صادق باید پس می داد نه چرا صادق خودم نیز از عذاب کشیدن صادق در غذاب بودم بیچاره فکر می کرد من دختری دست نخورده ام ولی چه می دانست پسری نبود که دستش به من نخورده باشد من توبه کردم و بعد به جهان مقدس ازدواج وارد شدم ولی چه فایده ذهنم آرامش نداشت هر شب خواب پسرهایی را می دیدم که با آنها ارتباط داشتم و گاهی اوقات اسمشان را در خواب صدا می زدم فکر می کنم صادق می فهمید ولی به رویش نمی آورد عذاب وجدان داشت نابودم می کرد وحشتناکترین زندگی را تجربه می کردم روابط جنسی با صادق برایم بی معنی بود و هیچ لذتی نداشت صادق نیز چون هیچ تجربه ای نداشت فکر می کرد زندگی همین است ولی افسوس که نمی دانست یکی از بزرگترین نعمتهای خدا را از او گرفته ام بعد از یک سال حامله شدم بچه ای که هیچ علاقه ای از به دنیا آمدنش نداشتم شور و شوق دوباره را در چشمان صادق می دیدم مثل پروانه به دورم می چرخید و نوازشم می کرد ولی من مثل یک مجسمه مرده بودم . در دوران حاملگی شرایطم بهتر شده بود نیاز جنسی ام افول کرده بود به همین خاطر رفتارم با صادق بهتر شده بود ولی مدتی بعد از به دنیا آمدن بچه دوباره به اوج رسیدم صادق نیز بیشتر توجهش به بچه بود و کمتر به من نیاز داشت ولی من به شدت یاد دوران نوجوانی ام می افتادم پسر های مختلف و جور واجور دلم می خواست دوباره تجربه کنم هنوز دستهای گرم سیاوش با آن خنده های مسخره اش را حس می کردم شیطنت های ارشیا، اندام ورزیده هادی،صورت زیبای افشین و آن رابطه گرمی که با امیر داشتم را فراموش نمی کردم وجودم همچون سیب سرخی بود که تک تک آن پسرها به آن گازی زده بودند و رفتند و حالا آشغال آن سیب نصیب صادق شده بود آری من به این باور رسیدم که وجود و ذات یک دختر مثل همان سیب است که با روابط زیاد و نا مشروع تحلیل می رود و مثل یک سیب گاز زده شده اثرات این روابط نا فرجام تا آخر عمر در ذهن و جسم انسان خواهد ماند چرا کسی نبود مرا در جریان عواقب کارم قرار دهد و چرا جامعه آنقدر انعطاف ناپذیر بود که نمی توانست با روشی بهتر عواقب کارم را نشان بدهد همیشه به ما می گفتند خدا لعنت می کند کسی که خطا کند ولی آیا این روش درک مطلب برای یک نوجوان پر انرژی که آماده پا گذاشتن به جهانی جدید را دارد مناسب بود زندگی من فدای اشتباهاتم شد ولی جامعه را نیز بی تقصیر نمی دیدم اگر در جوامع غربی زندگی می کردم اینجور روابط قبل از ازدواج امری عادی بود ولی وقتی من با یک ازدواج سنتی مواجه شدم در صورتی که نمی توانستم هیچ رابطه ای قبل از ازدواج با صادق داشته باشم چطور می توانستم بفهمم آیا او مرا راضی خواهد کرد من روابط قبل از ازدواج را تجربه کرده بودم و انتظاراتی داشتم که صادق قادر به بر  طرف کردنش نبود و حتی ترس از اینکه او متوجه روابط قبلی من شود نمی گذاشت به او این مطلب را بفهمانم حالم از این زندگی رقت انگیز بهم می خورد یک زندگی سرد بی روح بدون هیچ عشق و علاقه ای حتی محبتی به فرزندم هم نداشتم نطفه ای که بدون عشق بسته شد بیچاره چه سرنوشتی انتظارش را می کشد شاید به سرنوشتی تلخ تر از من دچار شود بی شک نطفه من هم بدون عشق بسته شده بود . به پوچی رسیده بودم هیچ کس یا چیزی من را شاد نمی کرد سرنوشتم را می نویسم شاید روزی به دست دختری برسد که مثل من در این مسیر اسیر شده باشد و خودش را نجات دهد و یا شاید صادق با خواندن آن من را بهتر بشناسد و چهره واقعی من را ببیند .

یکی دوتایی از دوستانم به دلیل داشتن مشکلات زناشویی زندگی سردی را سپری می کردند و وجود بچه ویا وابستگی مالی به شوهرشان به آنها اجازه طلاق را نمی داد ولی آنها به  شوهرشان خیانت می کردند و بدون داشتن عذاب وجدان و یا وحشتی داشتن مردی دیگر را در زنگیشان تجربه می کردند. برایم این کار وحشتناک بود و انجامش هیچ توجیهی برایم نداشت. یکشب خواب شیوا را دیدم که با هم در یک باغ، با پسرها مشغول رقص و شادی بودیم صبح که از خواب بیدار شدم حس خوبی داشتم دلم می خواست دوباره شیوا را ملاقات کنم با هر جور بدبختی که بود تلفنش را پیداکردم و دعوتش کردم منزلمان و به صادق گفتم امروز میهمان دارم و دیرتر به خانه برگردد حسابی مشغول مرور خاطراتمان بودیم و می خندیدیم بعد از مدتها دوباره خندیدن را یاد گرفته بودم طوری که بچه شدیداً به خنده هایم واکنش نشان می داد انگار تا بحال خنده مادرش را نشنیده بود . شیوا از زندگی فعلیش می گفت مثل همان گذشته پسرهای جور واجور ولی این بار مردهای زن دار و پیرمرد های پولدار نیز به فهرستش اضافه شده بود خلاصه آن روز شیوا دوباره زنگیم را مثل سابق متحول کرد هفته ای چند بار باهم بیرون می رفتیم بچه را پیش صادق می گذاشتم و تا دیر وقت با شیوا و دوست پسرش به رستوران و گردش می رفتیم وقتی به خانه بر می گشتم صادق ناراحت بود ولی وقتی میدید من خوشحالم هیچ حرفی به زبان نمی آورد اندوه را در چشمانش می دیدم و مرگ جوانیش را حس می کردم چه دوستانی داشتم که لیاقت صادق را داشتند و یا صادق چقدر لیاقت یک زندگی خوب را داشت ولی بیچاره پاسوز من شده بود . برای من فقط زندگی جدیدم با شیوا اهمیت داشت و اصلاًبه صادق فکر نمی کردم و او هیچ اعتراضی نداشت زندگی برایم زیبا شده بود دوباره به شخصیت تکه پاره ام برگشته بودم به اصرار شیوا دوباره با دوست پسر سابقم افشین ارتباط برقرار کردم اول روابطمان با تلفن و پیامک بود ولی طولی نکشید که با هم بیرون هم می رفتیم به او گفته بودم طلاق گرفتم و بچه پیش من زندگی می کند او هم خیالش راحت بود من مطلقه ام چند وقتی از این رابطه نگذشته بود که به اصرار افشین به خانه او رفتم آن روز بچه همراهم بود به محض اینکه وارد خانه شدیم اورا روی زمین گذاشتم و به سرعت افشین را در آغوشم گرفتم میخواستم همان احساس گذشته را تجربه کنم و دوباره به همان روزهای قبل از ازدواجم برگردم ولی در همان حین چشمم به چشمان بچه ام افتاد حس کردم چشمان صادق است که به من نگاه می کند دهانم تلخ شده بود و احساس خیلی بدی داشتم اصلاً شبیه آن روزها نبود آن لذتهای گذشته تمام شده بود و من احمقانه به دنبال آنها بودم به این باور رسیدم که زندگی من با تمام خوشی ها وبدبختی هایش تمام شده ولی من حالا لذتهای امروزم را گم کرده بودم و در گذشته ام به دنبالش می گشتم از خودم متنفر بودم و احساس می کردم یک انسان عقده ای هستم که ظرفیت آزادیهایی را که صادق به من داده بود، نداشتم و به او خیانت کرده بودم حس خیانت به بدبختیهایم اضافه کرده بود دوباره شیوا ضربه کاری دومش را به من زده بود ولی من چقدر احمقم که بدبختی هایم را به خاطر وجود شیوا می داانم ولی او چه گناهی دارد مشکل از من است که با شخصیتی دوگانه پا به دو جهانی متفاوت گذاشتم و هر دو جهانم را خراب کردم.

به خانه برگشتم و بدون هیچ صحبتی خودم را در اتاق حبس کردم بچه گریه می کرد ولی هیچ اهمیتی نمی دادم بیچاره صادق بچه را آرام می کرد و جرأت نداشت من را صدا کند چون با جیغ و داد من مواجه می شد تا اینکه صبح شد و وقتی صادق داشت می رفت سر کار من با صدای استارت ماشینش از خواب بیدار شدم وقتی کنار آینه رفتم یک نامه دیدم که به آینه چسبیده بود متن نامه این بود..

مهتاب عزیزم

روزی که پا به زندگی من گذاشتی آرزو داشتم که مهتاب شبهای تیره من خواهی شد و با آرزوهایی که در سر می پروراندم امید داشتم یک زندگی شاد و ایده آل را در کنار تو خواهم ساخت ولی نمی دانم در زندگی ام چه قدم کجی برداشتم که از همان ابتدا با شبی تیره مواجه شدم و در آن آسمان پر ستاره خبری از مهتاب من نبود نمی دانم تو راجع به من چه فکری می کنی ولی می دانم هیچ گاه نخواستی حتی به من فکر کنی و من هیچ جایی در زندگی تو نداشتم ولی تو همه چیز  منی و من به وجودت محتاجم میدانم فکر میکنی من تورا نمی شناسم و چشم و گوش بسته با تو ازدواج کردم ولی عشق من تو در اشتباهی من تورا خوب می شناختم حتی بهتر از خودت و تو چشم و گوش بسته با من ازدواج کردی من در رابطه با روابط قبل از ازدواجی که داشتی اطلاع داشتم و تو را کامل می شناختم ولی با دید و نگرش امروزی با تو شریک شدم و بر این باور بودم که زندگی گذشته تو تمام شده و به خودت مربوط است و به من تعلقی نداشته است و حالا زندگی جدیدی داری که به هردوی ما تعلق دارد تو دیگر به من فکر خواهی کرد و گذشته تمام شده است این چند سال را با این فکر سپری کردم تا اینکه دیروز به من چیزی ثابت شد و فهمیدم به گذشته ات برگشته ای و حتی امکان دارد به من خیانت بکنی ، مهتاب من خواهش میکنم تا دیر نشده رفتارت را تغییر بده و نگذار باور های من نابود شود من این نامه را نوشتم شاید جلوی فاجعه ای را بگیرم و به تو ثابت کنم  اگر تا آخر عمر با من این رفتار را داشته باشی من به آن یک روز آخر امید وارم که با عشق در چشمانم نگاه کنی و جمله دوستت دارم را بگی . همسرت صادق

انگار آب سردی روی سرم خالی کرده باشند دست وپایم می لرزید و سرم گیج  می رفت سه سال مردی را بازی داده بودم که از همه چیز باخبر بود و بروی خودش نمی آورد او واقعاً عاشق من بود ولی من لیاقت عشقش را نداشتم از خودم چندشم می شد  برای اولین بار دوستش داشتم دلم می خواست با عشق بغلش کنم ولی دیوار حرمتهای ما شکسته شده بود  من پایم را از خط قرمزها بیرون گذاشته بودم آن شب چطور می توانستم در چشمانش نگاه کنم ای کاش زمان متوقف می شد نگاهم به ساعت افتاد زمان بر عکس همیشه به سرعت می گذشت ساعت چهار بعد از ظهر صادق به خانه خواهد برگشت با چه رویی در چشمانش نگاه کنم خدایا من را همین الان بکش و راحتم کن نمی دانستم چه کاری باید انجام دهم دیگر نمی توانستم قیافه حق به جانب به خودم بگیرم با خودم می گفتم مگر می شود مردی بفهمد زنش خیانت کرده این چنین خونسرد باشدفریاد می زدم ای خدا تو صادق را برای شکنجه من فرستادی بچه یکسره گریه می کرد و خانه به دور سرم می چرخید ناگهان همه چیز جلوی چشمانم سیاه شد دیگر چیزی نفهمیدم وقتی به هوش آمدم بچه همچنان گریه می کرد به ساعت نگاه کردم نزدیک دو ساعت بیهوش بودم سرم گیج رفته بود وقتی به زمین افتاده بودم سرم با زمین برخورد کرده بود و بیهوش شده بودم سریع به آشپزخانه رفتم غذای بچه را آماده کردم و او را خواباندم به بچه ام خیره شده بودم صورت زیبایش را به دقت نگاه می کردم ناگهان دلم خالی شد و زدم زیر گریه انگار غبار تیره ای از جلوی چشمانم کنار رفته بود و تازه صورت فرزندم را می دیدم چند برگ کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن، چون نوشته های صادق در من خیلی تاثیر گذاشت بود با خودم فکر کردم شاید نوشته های من هم تاثیر گذار باشد شروع کردم به نوشت خاطرات تلخ زندگیم و حالا به اینجای این داستان رسیدم سه ساعتی گذشته ای کاش می فهمیدم وقتی صادق این مطالب را می خواند چه فکری راجع من می کند و چه بلایی سر این نوشته می آورد دلم می خواهد روزی این مطالب را چاپ کند تا خیلی ها این اشتباهات من را تکرار نکنندسرم بدجوری گیج می رود انگشتانم بی حس شده و دیگر قادر به نوشتن نیستم خیلی خوابم می آید حس خیلی خوبی دارم دلم می خواهد زود وارد جهنم شوم تا سزای ظلمی که به صادق کرده ام را ببینم چه زود چهل عدد قرص خواب آور اثرکرده و چه مرگ آرامی خواهم داشت.

صادق جان، من برای این بچه مادر خوبی نبودم همسر خوبی هم برای تو نبودم ولی تو میان این آدمک های امروزی آدمی، من میروم چون تو لیاقت انسان بودن و با انسان زندگی کردن را داری کاش اینجا بودی تا در آغوشت می گرفتم و می گفتم عزیزم دوستت دارم تنها خواهشی که دارم این است برایم گریه نکن.

تنگ قاسمی

تنگه قاسمی یک جاذبه گردشگری طبیعی خوزستان است که در طول زمان و با گذشت دوره های مختلف به وجود آمده است. اگر بخواهیم به علت ایجاد این تنگه اشاره کنیم باید گفت که این تنگه که یکی از زیباترین مکان هایی است که در استان خوزستان قرار دارد، در نتیجه گذر رودخانه از دل کوه و در طول میلیون‌ها سال به وجود آمده است. آبی که نتوانسته کوه را بشکافد و از آن عبور کند، مسیر تازه ای را انتخاب کرده و تنگه ای برای خود به وجود آورده است.



آبشاری در میان دو صخره

همین طور که پیش می‌روید، آبشاری کوچک رو‌به‌روی شما خودنمایی می‌کند. این آبشار، آبشار قاسمی نام دارد. این تنگه به‌حدی باریک است که برای عبور از آن باید حتماً یک قایق‌سوار حرفه‌ای باشید. در غیر این صورت قایق شما با دیواره‌های تنگه برخورد خواهد کرد.



تفریحات در تنگه قاسمی

1.رودخانه نوردی: تنگ قاسمی بر خلاف خیلی از تفریحات هیجان انگیز دیگر که آخر سر اوج هیجان خود را نشان می دهند از همان اول شما را غافلگیر می کند. حدود صد قدم که به سمت جلو حرکت کنید عمق آب بیشتر و بیشتر می شود و تقریبا نیمی از بدن را فرا می گیرد. بستر رودخانه پر از سنگ های بزرگی است که به مرور زمان و بر اثر تغییرات آب و هوایی و دمایی ریزش کرده اند و کف رودخانه را پوشانده اند

2.دره نوردی: مهم ترین تفریح در سفر به این تنگه دره نوردی است چرا مسیر آن به گونه ای است که برای این تفریح بسایر مناسب است بنابراین در سفر به این تنگه حتما از آن برخوردار می شوید.



نکات ضروری برای گردشگران تنگه قاسمی ایذه

  • برای آن که به تنگه قایمی سفر کنید لازم است تا نکات ضروری و بسیار مهمی را دانسته و به آن عمل کنید. در وهله اول بهترین زمان برای سفر به تنگه هلت اواخر مرداد تا اوایل پاییز است و فصل تابستان بهترین گزینه برای سفر به این منطقه می باشد.
  • فصل زمستان فصل مناسبی برای بازدید از این تنگه نیست، زیرا ریزش ‌های جوی در این مدت به طرز چشم گیری افزایش پیدا می ‌کند و همین مسئله می‌تواند سفر شما را دچار مشکل کند.برای این که بتوانید در سفر خود به تنگه قاسمی تجربه فوق‌ العاده‌ ای داشته باشید



بهترین زمان سفر به تنگه قاسمی ایذه

استان خوزستان یک منطقه گرم و شرجی است؛ پس در تابستان شاید آب‌وهوای گرم شما را آزار دهد. البته از آنجایی که در دریاچه حضور دارید و از دل کوهستان عبور می‌کنید، شاید شدت گرما خیلی آزاردهنده نباشد؛

اما در مسیر سفر به ایذه و خوزستان، آفتاب سوزان می‌تواند حسابی شما را خسته و کلافه کند. از طرف دیگر در 6 ماه دوم سال، هوای این منطقه نسبتاً سرد می‌شود. پس زمان مناسبی برای آب‌بازی نخواهد بود! بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که بهترین زمان سفر به تنگه قاسمی ایذه، فصل بهار است. در این فصل می‌توانید از دمای مطبوع هوا لذت ببرید.

اما در مسیر سفر به ایذه و خوزستان، آفتاب سوزان می‌تواند حسابی شما را خسته و کلافه کند. از طرف دیگر در 6 ماه دوم سال، هوای این منطقه نسبتاً سرد می‌شود. پس زمان مناسبی برای آب‌بازی نخواهد بود! بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که بهترین زمان سفر به تنگه قاسمی ایذه، فصل بهار است. در این فصل می‌توانید از دمای مطبوع هوا لذت ببرید.



تنگه قاسمی ایذه کجاست؟

تنگه قاسمی ایذه یا همان تنگه قاسمی دهدز یکی از جاهای دیدنی استان خوزستان محسوب می‌شود. این تنگه در شهرستان ایذه و منطقه دهدز قرار دارد. این تنگه در مسیر حرکت به‌سمت شیوند واقع شده است. به همین خاطر برخی آن را با نام تنگه قاسمی شیوند نیز می‌شناسند. دسترسی به این تنگه از طریق دریاچه سد کارون 3 امکان‌پذیر است.